Sunday, December 26, 2010

نشسه بودیم تو فضای سبزُ آفتاب میخورد تو صورتمون. از احساس حرف میزدیم.. چیزی که تعریفم ازش به طرز احمقانه‌ای تمایل به سمتِ عقلانی شدن داره.. فرق میکرد برداشتمون. مثه خیلی از دخترا یه "ته" میخواس. نمیخواس دوس داشتنش خرج شهُ به چیزی نرسه!‏

گف فک کن همین لحظه اونی که دوس داری ازت بخواد باهم ازدواج کنین؟؟ 

جا خوردم. بدمم اومد. تعریفِ من از دوس داشتن راهش از ازدواج و گره خوردن جداس... دیدِ من به ازدواج یه دیدِ کاملا منفیه..‏
راجع به شخصِ خاصی حرف نمیزدیم، از 1 آدم فرضی حرف میزدیم که دوسش داریم، راجع به خودِ دوس داشتن حرف میزدیم. حالا آدمش هرکی که باشه.‏

گفتم هرگز


‎‌این‌بار اون جا خورد. احتمالا بدش هم اومد. لابد کلی هم فکرای عجیب کرد.‏
خودمُ به شدت احساسی میدونم. سخت پیش میاد کسی رو دوس داشته باشم، اگه پیش‌بیاد دیگه "دوسش دارم"..‏

گفتم من با کسی که خیلی خیلی دوسش دارم ازدواج نمیکنم

با تعجب نگام میکرد. تا چن لحظه پیش دیده بود چطور از احساسات حرف میزنم و گفته بود اینطوری که تو حرف میزنی منم هیجان میگیرم دلم میخواد کسی رو دوس داشته باشم.. ‏
با لحن ناباورانه گف چرااااا؟
گفتم نمیخوام خراب شه
با ناراحتی حرف میزدم. تصورش ناراحتم میکرد.‏
گفتم حتی دوس ندارم با کسی که زیاد دوسش دارم رابطه‌ی خاصِ عاطفی داشته باشم
چشاش خشک شده بود روی صورتم..‏
گفتم حاضرم تحمل کنم که نداشته باشمش یا فقط دوستای معمولی باشیم اما نمیخوام به سمتی کشیده شم که از هم انتظار داشته باشیم. رابطه هایی که هر چند دیر، اما تموم میشه و بعدش این منم که اذیت میشم و احساساتم..‏
گفتم دلم میخواد احساسات به شدت خودش بمونه، دلم بخواد ببینمش حرف بزنم، دلم تنگ بشه، همه چیزشُ دوس داشته باشم...‏
گف خب ازدواج چی؟ اونکه واسه همیشه کنارِ هم باشید..‏
گفتم ازدواج احساسات رو جدی میکنه
نیازه که راجع به مادیات باهم حرف بزنیم، چیزایی غیر از خودمون، سختی‌ها، سیاست، خونه، پول، کنارِ هم موندنای اجباری... بدتر ازون جر و بحثایی که بی‌شک پیش میاد
گف خب این تو هر خونواده‌ای هس، پیش میاد، نمکه
گفتم اینا حرفاییه که یادمون دادن
پیش میاد، من نمیخوام با کسی پیش بیاد که دوسش دارم

ازدواج چیزه احمقانه‌ایه... یه محدود کننده، یه "ته".. اونی که دوسش داری باید معشوقه بمونه
تصور اینکه با اونی که دوسش دارم بیوفتم دنبالِ روزمرگی حالمو بهم میزنه
تو رابطه‌هام دیگه دنبالِ هیجان نمیگردم. میتونم با کسی باشم و روزها هیچی بینمون ردُ بدل نشه و در عوض دوس داشته باشیم هرچی که هست رو. تا اینکه آتیشی باشه همه چیزُ زود بسوزونه تموم اونچه که هست رو

*هر لحظه ممکنه عقایدم تغییر کنه

Thursday, December 23, 2010

احساساتِ مشقی

یه بالش غیرز اونکه زیر سرم میزارم دارم، اسمش فُلانه... فُلان نه ها، اسمش "فُلان" نیس. یعنی اسمِ خاص داره.. گاهی اوقات صداش میکنم با صدای بلند. زیاد نگاش نمیکنم. اکثرا با جشای بسته حرف میزنم باهاش. میخوابم محکم بغلش میکنم. همش باهاش مهربونم فقط. هیچ‌وخ غر نمیزنم... ایراد نمیگیرم... دعوا نمیکنم... حتی وختایی که دلم میخواد.‏
چن شبه میزارمش پایین پام (فاصله‌ی بین کفِ پام و انتهای تخت). نه اینکه باهاش قهر باشم، نه. الان دیگه فقط واسم یه "بالش"ه